بایگانیِ دستهٔ ‘متن كوتاه’

آدم

 

«آدمهای ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور

ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند

همان ها که همیشه هستند،

برای همه هستند.

آدمهای ساده را

باید مثل یک تابلوی نقاشی

ساعتها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاه است.

بسکه هر کسی از راه می رسد

یا ازشان سوءاستفاده می کند یا

زمینشان میزند

یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

آدم های ساده را دوست دارم.

بوی ناب

“آدم” می دهند»

پ.ن. منبع اینجاست

از پشت پنجره…

از پشت پنجره

رد سیگار عابری را دنبال می کنی

که در فکر خویش غوطه ور

نگاه اش به سنگفرش پیاده رو خیره مانده است…

از پشت پنجره

رد ماشین هایی را می گیری

که بدون کوچکترین توجهی به نقطه ی سیاه پشت پنجره

راه خویش را می روند… در فکر رسیدن یا هرگز نرسیدن!

از پشت پنجره

گاهی نیم نگاهی به پرنده های آواز خوان ِ دل خوش می اندازی!

نشسته بر سرشاخه هایِ خشک ِ درختان!

و گاهی هم به آسمان و ابرهای پنبه ای اش!

پنجره … آدم ها … روزها … امید ها … انتظار ها

فردا

دوباره همان پنجره

دوباره همان خورشید

دوباره شهری که زیر پای تو در حرکت است

و دوباره «تو»

با خاطراتی فراموش شده

با آرزوهایی نو رُسته

و با نگاهی مشتاق

از پشت پنجره….

پانته آ

قلب ها برای چه کسی می تپند…

آدمی دو قلب دارد !

قلبی كه از بودن آن با خبر است و قلبی كه از حضورش بی خبر.
قلبی كه از آن با خبر است همان قلبی ست كه در سینه می تپد
همان كه گاهی می شكند
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه
و گاهی هم از دست می رود…

با این دل است كه عاشق می شویم
با این دل است كه دعا می كنیم
با همین دل است كه نفرین می كنیم
و گاهی وقت ها هم كینه می ورزیم…

اما قلب دیگری هم هست.قلبی كه از بودنش بی خبریم.
این قلب اما در سینه جا نمی شود
و به جای اینكه بتپد…..می وزد و می بارد و می گردد و می تابد
این قلب نه می شكند نه میسوزد و نه می گیرد
سیاه و سنگ هم نمی شود
از دست هم نمی رود

زلال است و جاری
مثل رود و نسیم
و آنقدر سبك است كه هیچ وقت هیچ جا نمی ماند
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملكوت می رقصد

این همان قلب است كه وقتی تو نفرین می كنی او دعا می كند
وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد
وقتی تو می رنجی او می بخشد…

این قلب كار خودش را می كند
نه به احساست كاری دارد نه به تعلقت
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی

و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند
به خاطر قلب دیگرشان
به خاطر قلبی كه از بودنش بی خبرند .

پ.ن. 1 «بعضی در زندگی چراغی می افروزند ، بعضی دیگر خودشان نور اند…»

پ.ن.2  اگر می دونید نویسنده این متن چه کسی هست حتماً به من هم بگید… من معمولاً بدون ذکر نویسنده اثری رو نمی ذارم. ولی خوب این نوشته خیلی به دلم نشست وکاملاً هم  بجا بود.

پ.ن. 3 عنوان این پست برگرفته از الهاماتی درونی از جناب همینگوی می باشد! »  زنگها برای که به صدا در میآیند؟»

همه را دوست می دارم

همه را،
همه را دوست می دارم
هم او را که ما را می بیند و انگار که نمی بیند
هم او را که تنها به نامی از او دلخوشیم
هم او را که خداحافظ ما را می شنود و نمی شنود و می رود
هم او را که سلام ما را شانه می اندازد بالا!
هم او را که می گفت با هم باشیم
که گفت: با تو، با هم و با اوییم
حتی هم او!
گرچه می دانستیم که او حتی با خود خود هم نیست چه رسد با من ِ من!
او را هم از صمیم دل دوست دارم
چرا که خاطره های قشنگ و زخمی این دل ِ نامراد،
با او همه بسر شد
همه را دوست می دارم
حتی پاره های تنم را که خطاها و پریشانی های مرا در می گذرند و می بخشند…
محض رضای گلی که بو و عطر و لحن قشنگ مریم دارد
همه را دوست داشته باشیم.

مریم حیدرزاده – تهران 77

پ.ن.می خواستم یک تحلیل جامع و کامل در نقد این نثر بنویسم، ولی پشیمون شدم! دیدم خودش به تنهایی گویا هست.

بایسیکل ران

تنها، در کوچه پس کوچه های شهر می رانَد…

گاهی بی مقصد، آهسته و آرام.

گاهی در پی مقصدی، شتابان.

همواره در فکر…با نگاهی خیره… شاید به دنبال کسی یا در پی پاسخ سؤالی …به چه می اندیشد؟ … به راستی نمی دانم…

شاید اگر من هم جای او بودم ، مشابه خاطرات زندگی او را از سر گذرانده بودم و دوچرخه ای هم داشتم، مثل او تنها سفر می کردم… تنهای تنها …با کوله باری اندیشه بر دوش و دنیایی حرف نزده در دل…

به ندرت به عابران توجه می کند… شاید گاه گاه «سلام»ی از روی عادت به عابری نیمه آشنا بکند و بپرسد «خوبی؟» و بعد بدون اینکه منتظر شنیدن جواب بماند راه خویش را بگیرد و دور شود….

من جای او نیستم…. دوچرخه ای هم ندارم… اما «سلام» هایم گرم است و شاد … و وقتی می پرسم «خوبی؟» منتظر می مانم تا بدانم آیا آشنای من غمی در دل دارد یا نه…

.

.

امان از این بی تفاوتیِ فراگیر…

پ.ن. 1 حتما این آهنگ Katie Melua رو گوش بدین .(9 میلیون دوچرخه)

پ.ن.2 در فرانسه و شاید خیلی کشورهای دیگه، جایگاه های مخصوصی هست که دوچرخه های عمومی در اختیار مردم قرار میدن. در یک ایستگاه سوار می شین و بعد در نقطه ی دیگه ای از شهر در یک ایستگاه دیگه دوچرخه رو در جایگاهش قرار می دین. می گم اگر این طرح در تهران اجرا می شد، چه آینده ای داشت؟؟!!!!!

فرشته

هنگام تولدم، فرشته ای بر بالینم خم شد و گفت:

تو از پاره ای کوچک از این زندگی بزرگ بهره مند خواهی شد،

اما، بی تردید

تمامی آن را تماشا خواهی کرد.

کریستیان بوبن

پ.ن(1). شک دارم بشه تمام زندگی رو تماشا کرد…

پ.ن. (2) یادش بخیر اولین باری که این نوشته رو خوندیم…

آشیونه

nest1

- دیدی بالاخره بهار شد… فصلی که تو خیلی دوست داری بانو!!

+ آره بهاره! … حالا یعنی می تونیم یه آشیونه بسازیم؟

- ! راستش من هنوز آمادگیشو ندارم!!!! تو اگه یه آشیونه بالای شهر تو منطقه خوش آب و هوا پیدا کردی می تونی بری!!! نگران من هم نباش!! برای من فقط خوشبختی تو اهمیت داره

.

.

.

پ.ن. چقدر فداکار!!!!!!.

خورشید

sun

خنده زد آفتاب

از پشت ابر گریان

خورشید را پایانی نیست…

پانته آ

مانع پیشرفت تو کیست؟

Business group portrait

یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلوی اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود:»دیروز فردی که همیشه در اداره مانع پیشرفت شما بود، درگذشت. مراسم تشییع جنازه فردا ساعت 10 صبح در سالن اجتماعات برگزار می‌شود.»

در تمام اداره صحبت از این اعلامیه عجیب بود. همه از خبر مرگ یکی از همکاران‌شان ناراحت شده بودند اما در عین حال کنجکاو بودند بدانند کسی که مانع پیشرفت آن‌ها می‌شد، چه کسی بوده است.

فردا صبح همه کارمندان ساعت 10 در سالن اجتماعات حاضر بودند. رفته رفته جمعیت زیاد شد. صدای پچ پچ در سالن پیچیده بود. همه با هم می‌گفتند:»این فرد چه کسی بود که مانع پیشرفت ما در اداره شده بود؟ خوب شد که مرد!» در همان حال نیز فکرهای رنگارنگی از موفقیت‌ها و کارهای نکرده به ذهن‌شان می‌آمد و خوشحال‌تر می‌شدند.

کارمندان در صفی قرار گرفتند تا یکی یکی برای ادای احترام به کنار تابوت بروند ولی وقتی به درون تابوت نگاه می‌کردند، ناگهان خشکشان می‌زد و زبان‌شان بند می‌آمد. درون تابوت آیینه‌ای بود که هر کس به درون تابوت نگاه می‌کرد تصویر خود را می‌دید.

نوشته‌ای نیز درون تابوت قرار داشت:» تنها یک نفر می‌تواند مانع رشد و پیشرفت شما شود و او نیز کسی نیست جز خود شما.»

شما تنها کسی هستید که می‌توانید زندگی‌تان را متحول و به خودتان کمک کنید. زندگی شما با تغییر رئیس، دوستان، والدین، شریک زندگی یا محل کارتان دست خوش تغییر نمی‌شود؛ زندگی شما فقط وقتی تغییر می‌کند که شما باورهای نادرست و محدودکننده‌ی خود را کنار بگذارید.

مترجم: ندا نصیری

برگرفته از مجله موفقیت- شماره153

پ.ن. البته گاهی شرایط مانع پیشرفت آدم می‌شه! یعنی از دست خود شخص کاری بر نمیاد…. ولی در کل تا حدود زیادی  با این داستان موافقم.

فریب

heart-in-hand

زنی عابدی را گفت: «اگر تو را فریب دهم، مردم این دیار را فریب داده‌ام.»

عابد گفت: «اگر مرا فریب دهی خود را فریفته‌ای.»

زن گفت: «از چه روی؟»

عابد گفت:‌ «بدین جهت که من در این دیار غریبم.» !…


احمد غلامی

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.