وای که چقدر این ویولن زن پیر رو دوست دارم که گاه و بی گاه از کوچه پشت خونه مون رد میشه و آروم آروم صدای ویولن اش مثل عطر میپیچه توی اتاقم … توی فکرم … توی وجودم…. درست مثل الان…
دارم به این فکر میکنم که چه روزهایی آهنگ ها به جای آدم ها کنارم بودن و چه خاطراتی که با شنیدن یک قطعه موسیقی به یادم میان…
آهنگ ها همیشه همراهان خوبی هستند، مثل کتاب ها…
پ.ن. اگر یک روز بتونم ویولن بزنم فکر نمی کنم دیگه آرزویی داشته باشم!…



نوشته شده توسط من...؟ در آوریل 23, 2011 در 7:04 ب.ظ.
سلام بنده میثم هستم.دلم گرفته بود دنبال یه گوشه ای بودم که بوش بوی خاک نم خورده از باروه بهاری باشه!همه مطالبتونو خوندم.قشنگ می نویسی.خیلی بدلم نشست .بهون تبریک میگم.