عاشق که می شوند
قصه ها می بافند طولانی تر از هزار و یک شب
شیرین تر از داستان شیرین و فرهاد
خواستنی تر از هر چه خواستنی در دنیاست
ولی…حیف
حیف که زود همه چیز از یاد می رود…
حیف که فقط می توانیم خوب حرف بزنیم…
و این قصه همچنان مکرر است…
پ.ن. گاهی از یک نفر یک الهه و بت می سازی و اونقدر اونو پرستش می کنی و مثل پروانه دورش می گردی که بتواره به این توهم می رسه که اصلاً خداست!! اما دیر یا زود، هر بتی می شکنه…
خوبیه شکستن یک تکیه گاه توخالی اینه که “آدم می فهمه هیچ کس بی دلیل و چشمداشت تکیه گاه و مأمن و پناه نمی شه و تنها هر شخص می تونه به خودش اتکا کنه و بس”
Posted by حامد on آگوست 31, 2009 at 8:58 ب.ظ
زندگی همینه…شاید یه روزی خود تو ام مثل همون تکیه گاه باشی و توی یه شرایط خاص کار درست از نظرت این باشه که دیگه نخوای تکیه گاه کسی باشی و این کارت از دید دیگران خیلی ظالمانه باشه.
Posted by پدرام on سپتامبر 4, 2009 at 9:49 ق.ظ
منم مثل خیلیها با بت ساختن مخالفم و با شکستن بتها موافق.
منم موافقم که هر شخص «باید» به خودش اتکا کنه.
اما قبول ندارم که «هیچ کس بی دلیل و چشمداشت تکیه گاه و مأمن و پناه نمی شه»
به نظر من نمیشه «هیچ کس» آورد؛ شاید بهتر باشه گفت «بعیده …» یا «کمتر پیش میاد …»
انسان ظرفیت زیادی داره. بدون چشمداشت هم میشه به کسی کمکهای زیادی کرد
خداپرستی هم نکنم، به این باور دارم که بعضی از صفات خدایی تو انسان هست. دیدم و میدونم غیرممکن نیست.
البته بی«دلیل» شاید نه. ولی «دلیل» نه با معنایی نزدیک به «چشمداشت» و «توقع» و «انتظار»؛ شاید به دلیل حس خوبی که بره خود فرد داره
(که همین باعث میشه بعضیها کمککردن انسانها رو هم خودخواهی بدونن؛ چون به خاطر احساس خوبیه که به«شون» دست می ده!)
ولی نه اینکه از اون طرف چیزی بخواد.
اما خب همیشگی نیست (شاید چون واقعا خدا نیستیم؛ یا شاید چون همیشه تو اون انسانیتی که باید نیستیم)؛ به خاطر همینه که منم قبول دارم هر کسی باید اتکاش به خودش باشه.
البته این نظر منه.