آه پانتهآ … الههی شنوای من
گوش بسپار! میشنوی؟ آوای شمارش معکوس بانگ زنگ انزجار میآید. پردهی مشبک گوشم مأنوس این انکرالاصوات تکرار است.
حتی در وقت سکون و سکوت، به نشان ایمان به بخت بدبخت و انتظار، سمعکی مینهم تا پی به وضوح صدای خشخش تلقین و حادثه برم.
باز باید گریست … دوباره باید گریست … چند باره باید گریست؟
باز مستور سیطرهی سطرم. میخواهم خوانا بگویم و بالهی نستعلیق را زینت خط ورق بنمایم. دردا، ز حس تفقّد قلب قلم، که در خور حال من شکسته دل، شکسته نستعلیق میگرید.
این روزها میگذرد و البسهی عنف دوشیزهی دفتر، بدست و حکم اذهان زانی به کنار میروند. تنها سیاهی خط مشی است که میماند.
میدانم بدم. میدانم زشتم. ولی زنده بگورم نه بوف کور.
ذغال ذهن و دیدگان خویش، محصول انتظار اتمام طبخ در کورهی دور جبّار است.
“خرده بر این سیر در ماندن خطاست”
ب.ب.
28/6/1385
ساعت 20:25′
پ.ن. این متن رو یکی از دوستان در 28 شهریور سال 85 برای من نوشته بود، بدون کم و کاست گذاشتماش اینجا. البته میخواستم 28 شهریور در وبلاگم بذارمش ولی متاسفانه نشد. الان دو سال از اون روز میگذره. داشتم فکر میکردم چقدر سریع گذشت…. این طرز نوشتناش رو دوست داشتم ، کلاً قلم زیبایی داشت… داشتم تقویم سال 85 رو ورق میزدم که به این نامه رسیدم،

نوشته شده توسط دوشیزه شین در سپتامبر 22, 2008 در 7:15 ب.ظ
سلام پانته آ عزیز
فکر کنم این پست برای شما خاطرات زیادی داره.
من از این نوع نامه ها خاطره خوبی ندارم.امیدوارم در مورد شما برعکس باشه
موفق باشی دوست جون
نوشته شده توسط arash در سپتامبر 22, 2008 در 8:01 ب.ظ
jaleb bud
نوشته شده توسط Mlle mim در سپتامبر 24, 2008 در 4:18 ب.ظ
چه زیبا!!!
اینطور نوشتن واقعا استعداد می خواد
نوشته شده توسط مصطفی در سپتامبر 24, 2008 در 5:53 ب.ظ
اینجوری نوشتن خیلی سخته، ولی خوندنش حتی از نوشتنش هم سخت تره!
من هم از این نوشتهها دارم، خوندنشون هر چند وقت یک بار، آدم رو یاد گذشته میندازه
نوشته شده توسط Mlle mim در سپتامبر 24, 2008 در 8:24 ب.ظ
ممنون خیلی لطف کردی که پرسیدی :*
منم زنگ زدم بهشون ولی از اونجایی که جزوه و آزمون با هم بود منصرف شدم،هزینش میرفت بالا و منم تصمیم ندارم برای این چیزها فعلا خرجی بکنم.
راستی کلاس رقص عالیه و کلی به آدم روحیه میده،اصلا وقتی هم نمی خواد ماله من هفته ای یک جلسه بود اونم یک ساعت.
نوشته شده توسط مهدی عاشق وطن در اکتبر 2, 2008 در 11:02 ق.ظ
سلام
من از اون قشر ادم هایی هستم که خیلی به ندرت در مورد وبلاگی نظر میدم ولی واقعا وب قشنگی دارید و البته با قلم تواناتون و همچنین سلیقه بی نظیرتون.
راستی من هم یه وبلاگ درویشانه دارم که اگر تمایل داشته باشید تبادل لینک کنیم و البته ما رو از الطاف ملوکانتون بی نصیب نگذارید.
من باید برم
دوست دار شما
مهدی عشق وطن
نوشته شده توسط Mlle mim در اکتبر 3, 2008 در 9:28 ق.ظ
کجایی خانومی؟؟؟
نوشته شده توسط shirin در نوامبر 1, 2008 در 1:25 ب.ظ
گاه گذر بر صفحات دفتر خاطراتت برايت جز غريبی چيزی ندارد … فقط گذر زمان را عميقتر حس میكنی و شايد ضخيم شدن لايههای دركت .
وقتی به بنبست میخوری كه هيچ پاسخ مربوطی برای نامه يك دوست نداشته باشی . مدتهاست خواننده نامههايی هستم كه گيرندهاش فقط يك ذهن منطقگرا است و حين خواندنشان دل و احساس را بيرون میكنم …
( نمونه اين نامهها رو برای Forward كردم !!! )