یه روز اومدی مثل موج دریا
بوی پیرهنت مثل خواب و رویا
سایه های ما روی شنهای ساحلپا به پا، بی صدا، غرق تمنا
یه روز اومدی تو سکوت سردمسر به راه شد این دل دوره گردم
حالا چی شده که می خوای جدا شی؟
چی شده؟ تو بگو من چه کردم؟
حالا باز من و نسیم و موج دریامیمونیم بدون تو غریب و تنها
به خدا بی تو یه صدف شکستم، به خدا…
دوباره تو باد موهاتو رها کن،منو راهی شب قصه ها کن
میمیرم واسه تب تند لبهات،دوباره زیر لب اسممو صدا کن
اشکمو پاک کن از گونهی من،سر بذار بازم روی شونهی من
منو سیاه کن با دروغ تازه،بگو که میگیری بهونهی من
حالا باز من و نسیم و موج دریا
میمونیم بدون تو غریب و تنها
به خدا بی تو یه صدف شکستم؛ به خدا…
اسم آهنگ: تمنا
خیلی دیدم که وبلاگهای مختلف متن آهنگهای عاشقانه رو مینویسن. ولی خوب روال عادی این وبلاگ این نبوده. یعنی خیلی این سبک رو نمیپسندم. به هر حال هر آدمی طرز فکر خاصی داره. اما امروز… الان… این شعر رو نوشتم….دلیلاش هم این نیست که عاشق شدم!!! یا عشقم ترکم کرده!!! یا…
دلیلاش خیلی سادهتر از این چیزهاست؛
چند روز پیش منزل مادر بزرگم بودم. ایشون تنها زندگی میکنه چون پدربزرگم عمرش رو داده به شما… دهها سال پیش (البته من چیزی ازش یادم نیست…). خلاصه رفته بودم حال و احوالی بپرسم. تو یکی از اتاقها نشسته بودم که مادر بزرگم با شور و هیجان از پذیرایی صدام کرد:”پانتهآ بدو بیا! زود باش!…” دوئیدم ببینم چی شده!…
اشارهی مادربزرگم به تلویزیون بود…ویدئوی این آهنگ داشت از تلویزیون پخش میشد… مادر بزرگم گفت: “بشین! بشین این رو ببین! خیلی قشنگه…”
ساکت شد… نشست روی صندلی، محو تلویزیون… توی چشمهای سبزش اشک جمع شد… با دستهای کوچیک و ناتواناش اشکهاش رو پاک کرد… محو پیرمرد توی تلویزیون بود که پیرهن همسرش رو میبوسید و با عکساش حرف میزد! سر میز صبحانه، روبروی ویلچر خالی مینشست، براش چای میریخت و لقمه میگرفت و با همون ویلچر خالی میرفت گردش کنار ساحل…
آخر سر مادربزرگم گفت کاش این آهنگ رو داشت… بهش قول دادم براش پیدا کنم… امروز از اینترنت دانلودش کردم… بیشتر از ده بار دیدمش و هربار به یاد اون لحظه که مادربزرگم آروم و غمگین داشت به این آهنگ گوش میداد، اشک توی چشمام جمع شد… حسرت و دلتنگی در ذره ذره وجودش موج میزد…

نوشته شده توسط Mlle mim در آگوست 31, 2008 در 1:54 ب.ظ
دلتنگی خیلی سخته،یه جورایی کم کم وجود آدم رو می خوره و از بین می بره
ممنون از کامنتهای پر از امیدت:* خیلی کمکم کردن
))
نوشته شده توسط arash در سپتامبر 1, 2008 در 11:24 ق.ظ
خیلی خیلی جالب بود
نوشته شده توسط shirin در سپتامبر 15, 2008 در 10:04 ق.ظ
باز جای شكرش باقی است كه مادربزرگ در كهولت سن اين حس رو ( دل تنگی ) تجربه كرده …
فكر كن اگه در فصل جوانی اين حس در وجودت رخنه كنه ، اون وقت چی میشه ؟؟!!!
نوشته شده توسط tohiod در ژوئن 27, 2009 در 2:43 ب.ظ
سلام .ممنون.واسه همه چی . واسه ماجرایی که نوشتی . واسه مفهوم وحسی که توش موج میزد.من که کسی نیستم ولی اگه کسی شمردی.از من مشنوی حوای مادربزرگت و داشته باشو دلش و شاد کن.اونا الان به ما احتیاج دارن.نذار چشم به در بمونن.این و به تو نمیگم .به همه هم سن و سالامون می گم. تا می تونیم دل کسی و شاد کنیم.نه این که دلی بشکنیم؟