عجب روز پر حادثه‌ای

امروز مادرم از سفر یک هفته‌ای که رفته بودن، برگشتن. چقدر خوووووب! بار مسئولیت از شانه‌های من برداشته شد! البته مسئولیت یک طرف، دلتنگی طرف دیگه… به هرحال یک عالمه خوشحالی کردم!

بعد از ظهر، ساعت 5، برای ثبت نام در کلاس مکاتبات تجاری به یک موسسه رفتم که امتحان تعیین سطح زبان داشت! برگه‌‌ام رو اولین نفر دادم و تا حدود زیادی راضی بودم (من نمی‌دونم آخه امتحان زبان هم فکر کردن داره! یا معنی کلمه رو بلدی یا بلد نیستی دیگه! به چی فکر می‌کنی؟!‌ فرمول پرتاب موشک که نمی‌خواین بنویسین!!!).

پس از مدت‌های مدید دوری از وسایل حمل و نقل عمومی، بالاخره با مترو به محل موسسه رفتم. چشمتون روز بد نبینه. مترو 15 دقیقه دیر اومد، روی سکو شلوغ و پلوغ! مترو که ایستاد مردم با دست و پا و سر سوار شدن! از قضا، یک خانم اعصاب خرابی هم جزو آخرین نفرها سوار شد! با زور پرید تو! هنوز از گرد راه نرسیده شروع کرد به داد و بیداد و ناسزا به خانمی که جلوش بود! بنده‌ى خدا بی‌تقصیر کلی حرف نا مربوط شنید. آخه من نمی‌دونم اون کسانی که مشکل سازگاری با محیط رو دارن چرا رو اعصاب بقیه خط می‌کشن!!! خوب عزیز من سوار نشو! برو با تاکسی، اتوبوس، آژانس!! حالا ول‌کن ماجرا هم نبود. هر ایستگاه به یکی بند می‌کرد!‌که چرا هل می‌دی! چرا پا گذاشتی رو کفشم! چرا عین آدم وای نمیسن؟!! …!…!…! واقعاً “می بخور منبر بسوزان ” ولی جان هر کسی که دوست داری “مردم آزاری نکن”! :-/

حالا از مترو که پا گذاشتم تو خیابون، یکهو شتررررق! یک موتور سیکلت پخش زمین شد!‌دنبال علت حادثه، دیدم یک مسافر می‌خواسته از تاکسی پیاده بشه، در رو که باز کرده موتور گرومپی خورده به در و پخش زمین شده. بیشتر نگران دختر کوچولویی شدم که جلوی موتور بود. خدا رو شکر آسیب جدی ندید بیشتر ترسیده بود. ولی به جرأت می‌تونم بگم 90٪حوادث رانندگی به خاطر عجول بودن ما ایرانی‌هاست! از لابه‌لای ماشین‌ها (به قول اهل فن: حرکت مارپیچ!) و سبقت‌های غیرمجاز به زور و با چنگ و دندون می‌خوایم چند دقیقه زودتر برسیم!!! یک توصیه: در تهران بزرگ یا هر جای دیگه‌ى دنیا، اگر می‌خواین به موقع برسین همیشه زودتر از خونه حرکت کنین! نه اینکه دیر حرکت کنین و انتظار داشته باشین مثل “فولکس پرنده” (یکی از فیلم‌های محبوب دوران کودکی من :-) ) زود هم برسین!

5 پاسخ to this post.

  1. نوشته شده توسط arash در آگوست 21, 2008 در 4:17 ب.ظ

    جدا روز پر حادثه ای بود به خصوص اینکه فکر میکنم بقیه بچه ها هم که واسه امتحان اومده بون خیلی آماده بودن و رقابت شدید شدید بود

    پاسخ

  2. نوشته شده توسط Mlle mim در آگوست 22, 2008 در 6:54 ق.ظ

    این قسمت آخرش وصف حال منه که همیشه در آخرین لحظه ممکن راه میافتم و همش حرص می خورم که چرا این شهر اینقدر شلوغه!

    پاسخ

  3. نوشته شده توسط shirin در آگوست 23, 2008 در 10:06 ق.ظ

    امان از مترو و دردسرهای مترو … شايد من يه روزی راجع به خودم و ماجراهای مترو يه كتاب بنويسم !!!
    ولی به هر حال ……….. اين نيز بگذرد ( اين جمله رو هميشه با خودت بگو ) ;-)

    پاسخ

  4. نوشته شده توسط مصطفی در آگوست 25, 2008 در 8:47 ب.ظ

    یکی از بهترین موقعیتها برای عکاسی، دقیقاً لحظه ایه که جماعت دارن با دست و پا سوار مترو میشن
    حالا خدا رو شکر که همه چی به خیر گذشت :)

    پاسخ

  5. نوشته شده توسط Mlle mim در آگوست 26, 2008 در 1:32 ب.ظ

    merci beaucoup :) ))

    پاسخ

به این نوشته پاسخ دهید