گفت…
می 15, 2008 با panthea
گفت:
بیا!
بمون!
بخند!
بمیر!
اومدم!
موندم!
خندیدم!
مــُــردَم…
“ناظم حکمت”

چرا هر وقت به آینده فکر میکنم یه جوری میشم؟! یه ناراحتی، یه غم و اندوه بیمعنا میاد سراغم! احساس میکنم آینده قراره خیلی چیزها رو ازم بگیره…
ارسال شده در امروز, شعر, من | Tagged آینده، شعر | 5 دیدگاه
يك پاسخ برايش بگذاريد
به نظر من حضور در آینده، خیلی راحتتر از فکر کردن به آیندست و برای حضور در آینده باید در حال حضور داشته باشی، باید به همین الان فکر کنی و از تفکر زیاد در مورد آینده بپرهیزی … شاید
اینده چیزی از تو نمی گیره تو به اینده چیزهای خوبی خواهی داد.
مطمئنم.
سادهتر و تکاندهندهتر از این هم میشه شعر نوشت؟
محمد
سلام !
نه درد ما به دعوا حل تواند
نه زور و قوه صد يل تواند
سراغ مهر و ياری را بگيريم
که درد بی دوا را سهل تواند.
مثل همين حالا كه غرق در نعمات خاص خداي خود هستي و متمايز شده اي به اين فكر كن كه اين الطاف همچنان ادامه خواهدداشت … مهربان قادري كه تاكنون دستگيرت بوده در آينده حامي اصلي ات خواهد بود و ديگر چه هراسي وقتي تو را چون خداي نوح است پشتيبان …