گفت…
Posted in امروز, شعر, من, tagged آینده، شعر on می 15, 2008 | 5 Comments »
گفت:
بیا!
بمون!
بخند!
بمیر!
اومدم!
موندم!
خندیدم!
مــُــردَم…
“ناظم حکمت”
چرا هر وقت به آینده فکر میکنم یه جوری میشم؟! یه ناراحتی، یه غم و اندوه بیمعنا میاد سراغم! احساس میکنم آینده قراره خیلی چیزها رو ازم بگیره…