*فاصلهها حریف خاطرهها نیستند
آوریل 15, 2008 با panthea
بارها سعی کردم حوادث ناخوشایند رو از ذهنم پاک کنم. ولی نشد، هیچوقت موفق نبودم. گهگاهی دوباره به سراغ چشیدن طعم تلخ بعضی خاطرات میرم یا گاهی اونها به سراغم میان…. بارها هم شده که از مرور حوادث شیرین و خاطرهانگیز زندگیم لذت بردم، و با زنده کردنشون یک حس قشنگ بهم دست داده. خاطراتی که برگشتپذیر نیستند، چون نه دیگه آدمهای اون زمان الان هستن و نه سن و تفکر و بینش اون دوران.
همنشینی زشت و زیبا، تلخ و شیرین، دور و نزدیک … همنشینی این تضادهاست که به زندگی شکل میده و معنای یکی در کنار دیگری کامل میشه.
همهی این اتفاقات در بستر زمان روی میده. رودخونهای که جریان داره و آدم رو با خودش میبره. رودخونهی زمان. “زمان” این عنصر غریب و غیرقابل کنترل…
گاهی زمان فاصلهها رو کوتاه میکنه و گاهی فاصلهها با گذشت زمان بیشتر میشه… گاهی دوری و فاصله از دوستداشتنیها و خواستنیها خودش خاطره میسازه… گاهی فاصله برای عزیزتر شدن ِ، گاهی اجباری ِ، گاهی ارادی ِ ، گاهی اجتنابناپذیره… ولی شیرین ترین فاصله، اونی ِکه بدونی بعدش به اونچه که دلخواهت هست میرسی…
به هر صورت الان در یک دریا خاطره و آرزو غرق شدم…
قبل از عید وقتی این متن کوتاه رو در مجلهى همشهری خانواده خوندم، به نظرم اومد چقدر فکر من با نویسنده یکی بوده. و بعد به نظرم اومد شاید خیلیها اینطور فکر کنند… کوتاهه ولی تاثیرگذاره:
دلم بهار محض میخواهد
بهار محض یعنی اول اول هر چیز. مثل صبح اولین روز خلقت.
مثل آدمیزاد؛ وقتی تازه به دنیا میآید.
دلم شروع میخواهد. سبک، زلال، تازه، که بار هیچ کار و حس و خاطره ناتمامی سنگیناش نکرده باشد. کدر و کهنه و ناقصاش نکرده باشد.
دلم میخواهد کولهام را که این همه سال روی دوشم مانده و پر شده از فنجانهای شکسته و خاطرههای ناقص و آلبومهای کهنه، زمین بگذارم و تند بدوم…
نمیشود، نمیتوانم؛حتی اگر بتوانم نمیخواهم. توی این فنجانهای شکسته با دوستانم در صبحهای بارانی، چای داغ خوردهایم. عکسهای این آلبوم کهنه، تکههای مناند؛ پارههای من،که دوستشان دارم. خاطرههای ناقص عین گلدانهای شکسته، لبه تیز دارند؛ صد بار انگشتم را، قلبم را میبرند، میدرند اما خاطرههای مناند؛ مال مناند و همه دارایی من از سالهای رفته. با فنجانهای شکستهی عزیز، با آلبوم قدیمیام، با همین کولهی کهنهام به استقبال بهار میروم….
سردبیر (هفتهنامه همشهری خانواده-شماره 62)
*پ.ن. عنوان این مطلب رو از دوست خیلی خوبم “شیرین خانم گل” امانت گرفتم. چون دیروز رفته بودم تجدید دیدار و احوالپرسی که نوشتههای قشنگاش رو خوندم و این عنوان یکی از نوشتههاش بود که خیلی به دلم نشست.
دل منم بهار محض می خواد … سیری چند؟
گاهی یک خاطره خوب به زندگی معنا می دهد
خوبي از خودت خانوم خانوما …
كاش بهار محض من هم سر رسد ، تا از ميان فاصله ها ، خاطره ها جان بگيرند و معنا شوند … عبور از خاطره ها ولو در گذر بهار گاه مي تواند شكننده باشد … مثل بهار بايد آمد و دميد تا جان سبز به خاطره ها و فاصله ها داده شود . فقط كاش بشود !