…”با مركب چيزی نمینويسم. با سبكبالیام مینويسم. نمیدانم منظورم را خوب میفهمانم؟! مرکب را میخرم، اما، برای خریدن سبکبالیام مغازهای وجود ندارد. یا به سراغم میآید یا نمیآید، بستگی دارد. وقتی هم که نمیآید باز اینجا حضور دارد. میفهمید؟ سبکبالی همه جا هست، در طراوت گستاخانهی باران تابستانی، روی بالهای کتابی که پایین بستری رها شده، در همهمهای کودکانه و پرطنین، در اسم کوچکی که هزاران هزار بار زیر لب زمزمه شده، مثل جویدن برگ علفی، در افسون ِ نوری سر پیچ جادهای مارپیچ، در تهیدستی ِ سوناتهای پرپر زن ِ شوبرت، در مراسم بستن کرکرهها به روی شب، در لکهی ظریف آبی، آبی پریده، آبی تیره روی پلکهای یک نوزاد، در شیرینی ِ باز کردن ِ نامهای و از مدتها پیش در انتظارش بودن و لحظهای خواندنش را به تعویق انداختن، در صدای ترکیدن بلوطها بر روی زمین، و در سر خوردن ناشیانهی سگی روی برکهای یخبسته، توصیف سبکبالی را به همینجا خاتمه میدهم، میبینید، همه جا هست. و اگر در عین حال کمیاب است، به شکلی باورنکردنی کمیاب، به علت نداشتن هنر ِ دریافتن ِ آن است، خیلی ساده، پی بردن به آنچه همه جا در اختیارمان گذاشته شده است.” (دیوانه بازی، کریستین بوبن، ترجمه پرویز شهدی)

Posted by shirin on آوریل 13, 2008 at 5:58 ق.ظ
و براي من سبكبالي ديدن پايان انتظار است و به گمانم اين كم كمياب را عاقبت نيز نخواهم يافت …