Posted in امروز, شعر, من, tagged ، من ،شعر، احساس روز on ژانویه 25, 2008 | 4 Comments »
ایست!
دیگر نمیخواهم از این پیشتر روم
دلم به اندازهی غربت تمام آدمیان گرفته
میروم و میآیم
در پی چیزی هستم شاید
درست نمیدانم
در برهوت آرزوها
گم شدهام شاید
یا…
سردرگمام
شاید هم چیزی میخواهم
از کسی…
Read Full Post »
Posted in زیبا, شعر, tagged شعر، احساس روز on ژانویه 19, 2008 | 4 Comments »
بهشت و راحتي در چيست، در ثواب و پاداش است؟
در حقيقت بهشت در قلب پاك است.
جهنم چيست، در شكنجه و عذاب است؟
به راستي كه قلب تهي، كل جهنم است.
زيبايي چيست، در رخ و صورت است؟
در حقيقت زيبايي پرتويي براي قلبهاست.
زندگي چيست، در سرور و لذت است؟
بلكه در كشمكش كردن و رسيدن به آرزوست.
جبران خليل جبران
Read Full Post »
Posted in شعر, tagged شعر on ژانویه 18, 2008 | 2 Comments »
…اگر مرا دوست مىدارى احوال پرس ِ كلماتم باش
تا با تو بگويم كه پيكر شعر را به گلوله بستند!
باغ ِ ما – از آغاز جنگ –
نه برگى رويانيده، نه غنچهيى بر آورده و نه ميوهاى…
ديرزمانىست كه ندرخشيده و تندروار نغريدهايم
ومانند مجانين زير باران نرقصيدهايم
وپا از روزمرهگى فراتر ننهادهايم
تا به سرزمين عجايب گام برداريم!…
…مرا بگرديد!
جز گـــُــل [...]
Read Full Post »
Posted in شعر, tagged شعر، ترانه، روز on ژانویه 13, 2008 | 4 Comments »
مرز در عقل و جنون باريك است
كفر و ايمان چه به هم نزديك است
عشق هم در دل ما سردرگم
مثل ويراني و بهت مردم
گيسويت تعزيتي از رويا
شب طولاني خون تا فردا
خون چرا در رگ من زنجير است؟!
زخم من تشنه تر از شمشير است
مستم از جام تهي … حيراني
باده نوشيده شده پنهاني
عشق [...]
Read Full Post »
Posted in شعر, tagged شعر on ژانویه 12, 2008 | 3 Comments »
رفيقا! دوستان، دهها گروهاند
كه هر يك، در مسير امتحاناند:
گروهي “صورتك” بر چهره دارند
به ظاهر دوست، اما دشمناناند.
بد انديشند و در كار نفاقاند
بهارانند و در باطن خزاناند
چو “همدستان” ز تو صد راز پرسند
ولي با دشمنت “همداستان”اند!
بسا كس را كه در انبانه، زهر است
ولي نيكو سخن، شيرين زباناند.
به هر گسترده خوان، چون گربهي كور
به گاه حمله، بدتر [...]
Read Full Post »
Posted in امروز, عجب!, tagged اجتماعي، روزمره on ژانویه 11, 2008 | 1 نظر »
گزارشگر داشت در مورد صفهاي طولاني تهيهى نفت و گاز گزارش ميگرفت… خوب هر كس نظري داشت و اكثراً ناراحت و ناراضي بودن كه خوب حق هم داشتن… اون وسط صحبت دو نفر خيلي جالب بود:
گزارشگر: آقا اينجا چي كار ميكنين؟
- هيچي والا! چرخ [...]
Read Full Post »
Posted in امروز, شعر, tagged امروز on ژانویه 10, 2008 | No Comments »
بي تو اينجا همه در حبس ابد تبعيدند
سالها، هجري و شمسي همه بي خورشيدند…
قيصر امينپور
سال هجري هم شروع شد… سالي كه شروعش ماه عزاداريه، خوب آخرش چي ميشه؟!! … بگذريم…
Read Full Post »
Posted in امروز, عكس, من, tagged عكس on ژانویه 6, 2008 | 3 Comments »
داشتم امروز با خودم فكر ميكردم چرا من هميشه از زمستون بدم مياومده!!! چرا هيچوقت به قشنگيهاي بينظير برف فكر نكرده بودم؟! چرا برفبازي و آدمبرفي درست كردنهاي دوران كودكي يادم رفته بود؟! … خوب كه فكر كردم برام سؤال شد كه چرا ميگن بهار عروس فصلهاست، يا حتي پاييز و تابستون؟؟ ولي [...]
Read Full Post »
Posted in متن كوتاه, tagged متن كوتاه on ژانویه 4, 2008 | 3 Comments »
“دو راهي مكان مقدسي است. آنجاست كه مسافر بايد تصميم خود را بگيرد. به همين دليل است كه خدايان معمولاً بر سر دو راهي ميخورند و ميخوابند.
جايي كه دو راه به هم ميپيوندد، دو نيروي عظيم متمركز ميشود؛ راهي كه برگزيده ميشود و راهي كه ناديده گرفته ميشود. دو راه فقط براي مدت كوتاهي به [...]
Read Full Post »