نمي‌خواهم قاب شوم!

pictures-on-the-wall.jpg

در فاصله‌ي طولاني اين سال‌هاي گذشته

از كودكي و ايمان به همه چيز و ندانستن هيچ

تا جواني و دانستن و نااستواري،

تك تك قاب عكس‌هاي آويزان دلم را با دقت نگاه مي‌كنم…

در ميان سيل خاطرات شيرين و شايد تلخ

در پي بازي‌هاي ساده‌ي كودكي

در دنياي پر تكاپوي بزرگي

در رويا و واقعيت بودن و شدن

اكنون

در اين روز “امروز” و در اين لحظه‌ي “حال”

تنها در پي يك چيزم…

مي‌خواهم تكراري نباشم،

مي‌خواهم كهنه نباشم،

مي‌خواهم خود‌تكاني كنم…!

چونان تازگي تو بر اندام خاطرات زندگي‌ام

مي‌خواهم خلق كنم

خودم را

از آفرينشي نو

از تجربه‌اي تازه

از بهترين

از تو…

نه مي‌خواهم قاب شوم

نه تو را قاب كنم

بلكه مي‌خواهم

پيوسته جاري باشد

رخنه كند

بماند

در لابلاي تك تك نفس‌هايي كه مي‌كشم

مي‌خواهم

ابدي شود

خوشبختي امروز من ….

(…پانته‌آ…)

3 نظر to this post.

  1. Posted by بامداد on دسامبر 13, 2007 at 5:59 ب.ظ

    دوستش می دارم
    چرا که می شناسمش
    به دوستی و یگانگی

    پاسخ

  2. کیه که بخواد توی قاب جا بگیره؟
    اما خیلی از ماها بدون این‌که بدونیم یا بخواهیم توی قاب هستیم.

    پاسخ

Respond to this post