خيلي وقتا پيش مياد نوشتههاي كوچيكي رو ميخوني كه به اندازهي يك كتاب ميتوني ازشون حرف بيرون بكشي…
“… و خدا بر شانههاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت:
يادت ميآيد تو را با دو بال و دو پا آفريدم؟
زمين و آسمان هر دو براي تو يود. اما تو آسمان را نديدي.
راستي، عزيزم، بالهايت را كجا جا گذاشتي؟!
انسان دست بر شانههايش گذاشت و جاي خالي چيزي را حس كرد. آن وقت رو به خدا گريست.
عرفان نظر آهاري”

Posted by بامداد on دسامبر 2, 2007 at 8:35 ب.ظ
… انسان اندیشناک و خسته و شرمسار از ژرفاهای درد ناله ایی کرد و زمین هم از آن گونه در سخن بود:
به تمامی از آن تو بودم و تسلیم تو، چون چار دیواری خانه کوچکی.
تو را عشق من آن مایه توانایی داد که بر همه سر شوی. درغا پنداری گناه من همه آن بود که زیر پای تو بودم…
Posted by رضا عظیمی on دسامبر 6, 2007 at 9:30 ق.ظ
خاصیت این جمله ها اینه که اتفاقا هیچی ازشون بیرون نکشی ، فقط بخونی و حس کنی.
Posted by shirin on می 25, 2008 at 2:46 ب.ظ
من يك بار با خوندن همين نوشته ها از ته دل گريه كردم … گريه براي نشان اعتراف در برابر اين همه عظمت … گريه براي عجز در درك معاني واقعي … گريه براي نفس و وجود حقير …