چند تا شمع؟…

cemetery1.jpg

امروز تولدش بود. 9/9
كاش مي‌شد از صبح خونه رو كلي تزيين مي‌كردم، پر از بادكنك و كاغذ كشي… كاش يه كيك بزرگ و خوشمزه مي‌پختم پر از خامه و شكلات و توت‌فرنگي… بعد هم يهو مي‌پريدم تو اتاقش و از خواب بيدارش مي‌كردم ومي گفتم: “تولدت مبارك!”بعد اون همونجوري مات و مبهوت مي‌گفت:.”آخه دختر جان آرامشتو حفظ كن! اين چه كاريه؟!!”.وبعد تو همون چشماي خوشحالش نگاه مي‌كردم، و روشني شمع چندين سال تولد رو مي‌ديدم… برق پشت سر گذاشتن كلي تقويم پر از روز و ماه، يعني يك عمر زندگي…

كاش حالا كه نيست حداقل مي‌تونستم بهش زنگ بزنم، كمي بخندونمش و از پشت تلفن هزار تا بوسه براش بفرستم. كاش بود تا براش آرزوهاي رنگي و قشنگ كنم… راستي اگر بود چند تا شمع بايد روي كيكش مي‌گذاشتم؟ نمي‌دونم! … زياد!

حالا كه نيست … حتماً امروز فرشته‌ها به جاي من اين كارا رو براش انجام مي‌دن… فقط اميدوارم بهش خوش بگذره…
(…پانته‌آ…)

2 نظر to this post.

  1. Posted by بامداد on نوامبر 30, 2007 at 4:57 ب.ظ

    می دانی
    تو می دانی
    که مرا
    سر باز گفتن کدامین سخن است.

    پاسخ

  2. Posted by رضا عظیمی on دسامبر 2, 2007 at 4:38 ب.ظ

    چه آرزوی مشترکی … همه عمرمو می دادم تا بیست و چهار ساعت زنده باشم اما تو اون بیست و چهار ساعت این آرزو دیگه آرزو نمی بود ، واقعیت بود. کاش می شد همچین معامله ای کرد.

    پاسخ

Respond to this post