امروز تولدش بود. 9/9
كاش ميشد از صبح خونه رو كلي تزيين ميكردم، پر از بادكنك و كاغذ كشي… كاش يه كيك بزرگ و خوشمزه ميپختم پر از خامه و شكلات و توتفرنگي… بعد هم يهو ميپريدم تو اتاقش و از خواب بيدارش ميكردم ومي گفتم: “تولدت مبارك!”بعد اون همونجوري مات و مبهوت ميگفت:.”آخه دختر جان آرامشتو حفظ كن! اين چه كاريه؟!!”.وبعد تو همون چشماي خوشحالش نگاه ميكردم، و روشني شمع چندين سال تولد رو ميديدم… برق پشت سر گذاشتن كلي تقويم پر از روز و ماه، يعني يك عمر زندگي…
كاش حالا كه نيست حداقل ميتونستم بهش زنگ بزنم، كمي بخندونمش و از پشت تلفن هزار تا بوسه براش بفرستم. كاش بود تا براش آرزوهاي رنگي و قشنگ كنم… راستي اگر بود چند تا شمع بايد روي كيكش ميگذاشتم؟ نميدونم! … زياد!…
حالا كه نيست … حتماً امروز فرشتهها به جاي من اين كارا رو براش انجام ميدن… فقط اميدوارم بهش خوش بگذره…
(…پانتهآ…)

Posted by بامداد on نوامبر 30, 2007 at 4:57 ب.ظ
می دانی
تو می دانی
که مرا
سر باز گفتن کدامین سخن است.
Posted by رضا عظیمی on دسامبر 2, 2007 at 4:38 ب.ظ
چه آرزوی مشترکی … همه عمرمو می دادم تا بیست و چهار ساعت زنده باشم اما تو اون بیست و چهار ساعت این آرزو دیگه آرزو نمی بود ، واقعیت بود. کاش می شد همچین معامله ای کرد.