28
نوامبر
نگاشته شده توسط panthea در روزنگار, شعر, من. برچسب ها:، من ،شعر، احساس امروز. 4 دیدگاه
من ميگويم،
تو ميشنوي
من ميخوانم،
تو ميشنوي
من ميخندم،
تو ميشنوي
من،
سكوت ميكنم،
و تو باز هم ميشنوي …
تو،
ديده و نديده،
گفته و نگفته،
خوانده و نخواندهي مرا شنيدهاي…
و من فكر ميكنم
شنيدن آدمها
از ديدنشان سختتر است…
و تو چقدر سختكوشي خوب من!
(… پانتهآ …)
نوشته شده توسط بامداد در نوامبر 29, 2007 در 3:14 ب.ظ
دروازه خانه را بسته بودم و
چفت در را
ای عزیز از کدامین در درآمدی
تا به رویای من اندر شوی؟
نوشته شده توسط بامداد در نوامبر 29, 2007 در 3:20 ب.ظ
ترانه ایی پر از لب ها
و راه های دور دست
ترانه ساعات گمشده
در سایه های تار
ترانه ستاره های زنده
بر روز زنده
نوشته شده توسط بامداد در نوامبر 29, 2007 در 5:43 ب.ظ
می خواهم آب شوم در گستره افق
آنجا که دریا به پایان می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
نوشته شده توسط بهمن در دسامبر 4, 2007 در 4:30 ب.ظ
نرمی و لطافت از عکس چه زیبا پیداست.