آماده است.
هر چه لازم بود برداشته.
چمدانش روي تخت …
لباسها، دوربين، كلاه، عينك،كتابي كه تا نيمه خوانده… و يك آلبوم عكس كوچك.
ليوان چاي در دست به سمت پنجره ميرود.
باران ميبارد.
چاي مينوشد و …
زنگِ در…
تاكسي انتظار مسافري را ميكشد كه با يك چمدان راهي سفري است دور و طولاني …
ميخواهد برود…
***
“مسافرين محترم لطفاً كمربندهاي خود را ببنديد. هواپيما آمادهي پرواز ميباشد”
از مهماندار يك نوشيدني گرم ميخواهد.
كنار پنجره نشسته است.
به بيرون نگاه ميكند.
ابرهاي خاكستري…
“حتماً در زير اين لايهي ابري، باران ميبارد!” با خود ميانديشد…
و…
***
او رفت…
مسافر گمنام خاطرهها…
(… پانتهآ …)
Posted by مسافر on نوامبر 24, 2007 at 8:20 ب.ظ
باز می گردم از سفر
سفر از من باز نمی گردد
Posted by مسافر on نوامبر 24, 2007 at 8:22 ب.ظ
سفر کوتاه بود و جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت