خودم با خودم!

… بعد از كلي كلنجار رفتن :

گفتم: آخه چي بگم؟

گفت: چي بگم كه نشد جواب! حرفتو رك و پوست كنده بزن!

گفتم: حتماً با اين صراحت بايد تو چشماش نگاه كنم و بگم،نه؟! ولي …

گفت: ولي چي …؟؟!

گفتم: ولي من طاقت ندارم! نمي‌تونم بروبر تو چشماش نگاه كنم و اونوقت …

گفت: … (هيچي نگفت!)

گفتم:  آخه مي‌دونم نمي‌تونه باهاش كنار بياد! با اين حرف نابود مي‌شه! …

گفت: زمان همه چيز رو درست مي‌كنه…

گفتم: اگر زمان قرار بود چيزي رو درست كنه الان بايد همگي تو بهشت زندگي مي‌كرديم!!

گفت: به هر حال حقيقت هميشه شيرين نيست!!! چه بسا هميشه تلخه. ولي تو هم حق نداري بهش دروغ بگي!

گفتم: اگر قبول نكرد چي؟ اگه دلش شكست چي؟ اگه گفت نه، تو نمي‌توني اين كارو بكني چي؟!

گفت: چقدر :چي؛ چي” مي‌كني! بالاخره يه چي مي‌شه ديگه!!!!!!

گفتم: من از همون يه چي مي‌ترسم!

گفت: بحث با تو فايده نداره! اصلاً به من چه!

گفتم: نا سلامتي دارم با تو مشورت مي‌كنما!

گفت: حرف من همونه كه گفتم! خواه پند گير و خواه ملال!

گفتم: … (ديگه نمي‌دونستم چي بگم! )

 …

راستي چقدر با خودم حرف زدم!! …

 

یک پاسخ to this post.

  1. با خودت حرف زدی یا با کسی که خیلی مثل خودت حس می‌کرد؟

    panthea:
    دقيقاً با خودم حرف زدم!!!!

    پاسخ

Respond to this post