پائيز بود
و
من با خاطرهي روزهاي دور،
ميانديشيدم،
كه چه سان در گذرگاه زندگي، بيقرار گام برداشتهام،
چونان كودكي گريز پاي!
…
در بيكرانه هستي،
زورقي بودم عاشق، حيران معشوق،
بيآنكه به پايان بيانديشم؛
چرا كه آسمان آبي و دريا آرام بود…
…
در خاطرم،
تصويري مبهم از جزيرهاي دوردست مانده است،
گاهي از خود ميپرسم:
كجا بود آن گمشدهي تنها كه مرا صحرا به صحرا و دريا به دريا با خود به جستجو كشاند،
و اكنون در اين بيكرانه،
مرا با خيالش
به دست باد سپرده است….
اين نثر كوتاه، پيوند دو انديشه است … ذرهاي از روح من و تكهاي از احساس او …
Posted by بامداد on نوامبر 11, 2007 at 2:25 ب.ظ
عاشق اعتراف را چنان به فریاد آمد
که وجودش همه بانگی شد
Posted by بامداد on نوامبر 11, 2007 at 2:28 ب.ظ
قلعه ایی عظیم
که طلسم دروازه اش
کلام کوچک دوستی است
Posted by بامداد on نوامبر 11, 2007 at 4:05 ب.ظ
*شعبده بازان لبخند
در شب کلاه درد
با جا پایی ژرف تر ازشادی
در گذرگاه پرندگان
**غریویم و غوغا اکنون
نه کلامی به مثابه مصداقی
که صوتی به نشانه رازی
Posted by بامداد on نوامبر 11, 2007 at 4:15 ب.ظ
با يار آشنا سخن آشنا بگو
Posted by پسر کوچک on نوامبر 11, 2007 at 7:57 ب.ظ
با سلام و و عرض خسته نباشید
نثر جذاب و دلنشینی دارید
موفق باشید
Posted by gajamoo on نوامبر 11, 2007 at 9:20 ب.ظ
و چه زیباست روح و احساس و یکی بودن
خیلی زیبا و شاعرانه بود
موفق تر باشی
Posted by friend on نوامبر 12, 2007 at 6:21 ق.ظ
شگفتا که نبودیم
عشق ما در ما حضورمان داد
پیوندیم اکنون
آشنا
چون خنده با لب و اشک با چشم
غریویم و غوغا اکنون
نه کلامی به مثابه مصداقی
که صوتی به نشانه ی رازی
هزار معبد به یکی شهر
بشنو:
گو یکی باشد معبد به همه دهر
تا من آنجا برم نماز
که تو باشی
یادگاریم و خاطره اکنون
دو پرنده یادمان پروازی
و گلویی خاموش
یادمان آوازی