بين نارنجي، زرد و سبز…
چي؟ … رنگ برگها … مرگ رنگها …!
2 ماه از پائيز گذشته، ولي من امروز، وقتي باد برگاي خشك درختها رو يكي يكي از تنشون جدا ميكرد و ميريخت جلوي پام، تازه فهميدم كه اي دل غافل، پاييزه هاااااااا …
پائيزي از راه رسيده كه من باروناشو خيلي دوست دارم ولي نميدونم چرا امسال آسمون قطرههاشو از آدما دريغ ميكنه…. تو اين فصل، در اين لحظه ، يك چمنزار يا گندمزار دلم ميخواد … جايي كه ارتفاع علفها يا گندمهاش بلندت تر از قدّ خودم باشه تا برم توش و گم بشم … بعد شروع كنم به دويدن، از اين طرف به اون طرف، بدون مقصد !… و در نهايت، نفس نفس زنان، بپرم تو آغوش علفها. دراز بكشم روي زمين و به آسمون نگاه كنم. يك آسمون آبي با ابراي سفيد ِ تپل! … اصلاً غرق بشم تو آسمون. برسم به همون احساس غوطهور بودن ماهي در آب…. ولي من، تو آسمون. مثل يك پرنده. بالا برم… بالا … بالا … پرواز كنم … پرواز … پرواز … شايد برم روي برج ميلاد بشينم يا برم ببينم اون ديو سپيد پاي در بندي كه ميگن كيه و كجاست؟! همون دماوندي كه به جاي سپيدي، الان گرد خاكستري پيري رو سرش نشسته! آخه كوهها كه مثل آدما نيستن!! اين دماوند ما اول سفيد بوده حالا دودي شده!!!!!
به جز حضور پائيز، امروز يك چيز ديگه رو هم فهميدم. اينكه آدما هنوز به هم گل هديه ميدن! اون هم يك دسته! اينو با ديدن خانمي كه تو تاكسي كنارم نشسته بود فهميدم! … همينطور فهميدم ميشه به سادگي نفهميد كه “دوست داشتن” يعني چي! اين رو هم وقتي فهميدم كه يك آقا پسر محترمي داشت به يك دختر خانم محترم با چشماي اشكبار، ميگفت : “تو اصلاً ميفهمي كه من دوست دارم؟؟” و بعد دختر خانم با يك صداي غمگين، سرد و ناراحت ميگفت :”نه!” … امروز فهميدم با اينكه هميشه اصرار داشتم كه دلم براي گذشته تنگ نميشه، ولي امروز راس ساعت 12:00 ظهر، دلم خواست جاي اون دختر 10 سالهاي ميبودم كه از مدرسه برگشته بود و زنگ آخر هم ورزش داشت! حسي كه اون لباس قرمز آديداساش به من منتقل كرد رو تا حالا تجربه نكرده بودم. امروز فهميدم كه فقط مردا نيستن كه موقعي كه ميخوان فكر كنن راه ميرن (به ياد سريال خانه سبز و راه رفتنهاي شبانهروزي خسرو شكيبايي در اون سريال!!) … من هم امروز قريب به 2 ساعت راه رفتم! امروز فهميدم اون آقايي كه كنار خيابون داره كاسه بشقاب ميفروشه، از دو تا پا فلجه و فقط يك دستش كار ميكنه، با همون يك دست ميتونه يك سيگار روشن كنه و بزاره گوشهي لبش و به آدما نگاههاي معنادار بندازه! امروز فهميدم كه گاه گاهي آدم احساساتي ميشه، و يا احساساتش گاه به گاه عوض ميشه!
پانتهآ امروز اين چيزها رو فهميد و خواست شما هم در اين كشف بزرگ سهيم باشين!
همين!
آخرش: يك چيز ديگه هم فهميدم يادم رفته بود بگم! و اون اينكه، 24 ثانيهاي كه تو تاكسي پشت چراغ قرمز هستي، قدر يك عمر ميگذره، ولي 24 ساعت از عمر هر روزهمون به اندازهي يك چشم بر هم زدن چند ثانيهاي.
Posted by پسر کوچک on نوامبر 10, 2007 at 7:07 ب.ظ
سلام
خیلی تراژیک بود
Posted by Bamdad on نوامبر 10, 2007 at 10:23 ب.ظ
سلام! امروز چیزای خوبی فهمیدی پانتهآ! پاییز فصل عشاق هست. چرا؟ نمیدونم، ولی انگار تو با این نوشتهٔ شاعرانت تحت تاثیر پاییزی کاملن.
راستی.. یه چیزی. آدمها توی «همهٔ» فصلها به هم گل هدیه میدن، به شرطی که همیدگه رو دوست داشته باشن. این واقعیت رو من به صورت خیلی تلخی کشف کردم. مدتها کسی بود که منو دوست داشت و من بهش هیچ گلی ندادم، چون منتظر بودم فصل گل هدیه دادن فرا برسه. وقتی هم که اولین گلم رو بهش دادم از تعجب داشت سکته میکرد. اما انگار دیگه «دیر» شده بود. همیشه به خودم میگم چرا برای دادن گل به «اون» منتظر یک فصل خاص شدم؟ چرا نفهمیدم زودتر که توی هر فصلی میشه گل داد؟
Posted by gajamoo on نوامبر 11, 2007 at 10:24 ق.ظ
یه سفر برو شمال،اگه امامزاده هاشم بری چه بهتر
مطمئن باش زودتر به این آرزوهات می رسی
کوچه غمناکه پرستوهای باد
در غروبی پر ملال و بیصدا
خبر عریونیه باغا رو داد
پاییزه،پاییزه اوریون
منو تو خسته و گریون
پاییز اومد اینور برچینه باد
تا بچینی برگ و بار شاخه ها
……
یادش بخیر،کلاس پنجم ابتدایی بودم و اولین شعری رو که از یه خواننده خفظ کرده بودم،همین بود :
پاییز با صدای شاهرخ صولتی
موفق تر باشی
مرسی که یاد گذشته هام انداختی