مرهم زخم های كهنه ام .. كنج لبان توست !.. بوسه نمی خواهم !.. سخنی بگو …
دارم فکر می کنم… به اتفاقات خوب …
* بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام
حکایتیست که عقلش نمی کند تصدیق
اگرچه موی میانت به چون منی نرسد
خوشست خاطرم از فکر این خیال دقیق
22 آوریل
مرهم زخم های كهنه ام .. كنج لبان توست !.. بوسه نمی خواهم !.. سخنی بگو …
دارم فکر می کنم… به اتفاقات خوب …
* بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام
حکایتیست که عقلش نمی کند تصدیق
اگرچه موی میانت به چون منی نرسد
خوشست خاطرم از فکر این خیال دقیق
10 آوریل
وای که چقدر این ویولن زن پیر رو دوست دارم که گاه و بی گاه از کوچه پشت خونه مون رد میشه و آروم آروم صدای ویولن اش مثل عطر میپیچه توی اتاقم … توی فکرم … توی وجودم…. درست مثل الان…
دارم به این فکر میکنم که چه روزهایی آهنگ ها به جای آدم ها کنارم بودن و چه خاطراتی که با شنیدن یک قطعه موسیقی به یادم میان…
آهنگ ها همیشه همراهان خوبی هستند، مثل کتاب ها…
پ.ن. اگر یک روز بتونم ویولن بزنم فکر نمی کنم دیگه آرزویی داشته باشم!…
16 ژانویه
13 ژانویه
همان ها که بدی هیچ کس را باور
ندارند.
همان ها که برای همه لبخند دارند
همان ها که همیشه هستند،
برای همه هستند.
آدمهای ساده را
باید مثل یک تابلوی نقاشی
ساعتها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است.
بسکه هر کسی از راه می رسد
یا ازشان سوءاستفاده می کند یا
زمینشان میزند
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.
آدم های ساده را دوست دارم.
بوی ناب
“آدم” می دهند”
پ.ن. منبع اینجاست
12 ژانویه
زندگی یعنی بخند هر چند که غمگینی
ببخش هر چند که مسکینی
فراموش کن هر چند که دلگیری
عشق بورز حتی با دیدنِ بی مهری
مایوس نشو حتی در اوج ناامیدی
زندگی یعنی همین تضادهایی که بارها به چشم دیدی….
پ.ن. خوندن این یک جمله باعث شد این پست رو بزارم:
“خندیدن یک نیایش است ، اگر بتوانی بخندی،آموخته ای که چگونه نیایش کنی”
10 ژانویه
“…تو را صدا کردم
در تاریکترینِ شبها دلم صدایت کرد
و تو با طنینِ صدایم به سویِ من آمدی
با دستهایت برایِ دستهایم آواز خواندی
برای چشمهایم با چشمهایت…”A.Shamlou
می خواستم بنویسم این شعر تقدیم به …! ولی نمی نویسم!
من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست …. تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی … !
پ.ن. زمستون اومد و اولین برف زمستونی …. قشنگ بود….
16 دسامبر
1 دسامبر
*نمیتونیم که بجونبیم دست و پامون گیره انگار
نه تکونی نه هوایی لحظه و هر لحظه تکرار
فکرمون مچاله مونده تنمون پیچیده تو هم
دیده مون بی افق و تار نفسا میمیره کم کم
دلم از اینجا گرفته از سکوت از نپریدن
روز وشب تو کنجِ پیله , نه عبور و نه رسیدن
دلم از اینجا گرفته یه جهان تازگی می خواد
تب وتاب و ماجرایی , واسه زندگی می خواد
پیله رو باید درید و دلو زد به موج و دریا
شوق پروانگی آموخت واسه لمس روح فردا
باید از اینجا رها شد یه نفس شد عشق، آواز
از نشستن ها گذشت و پر کشید تا اوج پرواز*
دلم یه جوهر ِ دیگه می خواد! مثلاً ابر, ماهی, پرنده…! یه زمان و یه مکانِ دیگه می خواد ! نه این زمان, نه این مکان , نه این روزها, نه…. دلم یه آسمون خلأ میخواد خلأ ِ نیلی!
به قول فاضل نظری عزیز:
زخم بیهوده مزن, سینه ام از قلب تهی است
بهتر آن است که سربسته بماند صدفم…
=========================
** ترانه شوق پروانگی
4 اکتبر
زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد .
اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!
دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن . گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست، تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟
======
پ.ن. نمی دونم منبع این نوشته دقیقاً کجاست، ولی خیلی زیبا بود.
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت…