Feed on
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

گفت…

گفت:

بیا!

بمون!

بخند!

بمیر!

اومدم!

موندم!

خندیدم!

مــُــردَم…

“ناظم حکمت”

چرا هر وقت به آینده فکر می‌کنم یه جوری می‌شم؟! یه ناراحتی، یه غم و اندوه بی‌معنا میاد سراغم! احساس می‌کنم آینده قراره خیلی چیزها رو ازم بگیره…

گل نیلوفر

مثل گل نیلوفر-
چه به سرعت می‌گذرد زندگی‌ام
امروز…؟
موریتاکه

برای خیلی آدما … برای خیلی کارها … برای خیلی چیزا دلم تنگ شده…

دلم تنگ شده برای 5 سالگی‌م…. دلم یه تاپ و یه سرسره می‌خواد با یک عالمه بستنی قیفی و پشمک و ذرت… دلم یه عالمه بچگی می‌خواد. یه جعبه‌ی جادو و هزار تا کارتون از صبح تا شب! یه فرفره یه بادبادک یه قالی پرنده یه سفر روی بال‌های فرشته‌ى نگهبان… یه چراغ جادو یه آینه‌ى پیشگو… دلم می‌خواد برم به سرزمین عجایب. دلم می‌خواد همون بچه‌ای بشم که به نظرش دنیا ته نداره و هزار و یک چیز برای کشف وجود داره!‌ دلم دو تا چشم معصوم می‌خواد، خنده‌های از ته دل، اشک‌های مرواریدی، دست‌های کوچیک… دلم بازی می‌‌خواد، قایم‌موشک!‌ گرگم به هوا! ‌لی لی! … آخ که دلم تنگ شده….

قایق زندگی

“بران، بران،

قایقت را،

نرم و سبک

در مسیر آب

با شور و شادی

با خوشحالی و شادمانی

که زندگی رویایی بیش نیست…

بدون هراس و اضطراب به رودخانه‌ی حیات اعتماد کنیم و قایق زندگی خود را نرم و سبک در مسیر جریان آب به حرکت درآوریم. به خاطر داشته باشید که همیشه قایق خود را برانید، نه قایق همسایه‌ی خود را!! وقتی اوضاع و احوال زندگی کسی را زیر ذره‌بین قضاوت و داوری می‌برید در حقیقت شخصیت نامتعادل خود را به دیگران معرفی می‌کنید. اجازه دهید دیگران همان‌طوری که میل دارند قایق زندگی خود را برانند… آنچه به عالم می‌فرستیم در حکم الکترون‌هایی است که پس از طی یک مدار مشخص دیر یا زود به خودمان باز‌می‌گردد. پس این بار که در سالن فرودگاه منتظرید و یا در ایستگاه اتوبوس ایستاده‌اید، تلاش کنید تا چیزی زیبا و دوست داشتنی در کسانی که از کنارتان می‌گذرند جستجو کنید…” (عظمت خود را دریابید..وین دایر)

خیلی اهل خوندن مجله موفقیت و این کتاب‌های کوچیک روان‌شناسی که در یک چشم بر هم زدن میخوان آدم رو تا افلاک بالا ببرن!، نیستم . ولی یکی از دوستانم این کتاب رو بهم داد تا بخونم. من هم به نظرم این قسمت‌اش قشنگ بود. به خصوص: زندگی رویایی بیش نیست…”

…که بداند…

آنكس كه بداند و بداند كه بداند

اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

آنكس كه بداند و نداند كه بداند

بیدار كنندش كه بسی خفته نماند

آنكس كه نداند و بداند كه نداند

لنگان خرك خويش به منزل برساند

آنكس كه نداند و نداند كه نداند

در جهل مركب ابدالدهر بماند

فخرالدین رازی

اين كلاس‌های TTC هم عالمی دارد! به من که خیلی چیزها یاد داده.

TTC یعنی همون “کلاس‌های تربیت مدرس”

هر کسی را سر چیزی و تمنای کسی است

ما به غیر از تو نداریم تمنای دگر…

هر روز صبح این یک بیت شعر و از رادیو پیام می‌شنوم : - ) … خیلی هم زیبا خونده می شه و اول صبح حس خوبی رو به آدم منتقل می‌کنه.

روز ارتش!

برای خالی نبودن عریضه، مبارک!!

پ.ن.(1) برگزاری مراسم روز ارتش ايران در كويت!! ( من فکر می‌کردم هر کشور روز ملی‌اش رو فقط خودش جشن می‌گیره!!)

پ.ن.(2) من این وسط فقط فلسفه‌ی خدمت مقدس (توفیق اجباری!) سربازی رو نفهمیدم!!! ؟!؟!؟!

بارها سعی کردم حوادث نا‌خوشایند رو از ذهنم پاک کنم. ولی نشد، هیچ‌وقت موفق نبودم. گه‌گاهی دوباره به سراغ چشیدن طعم تلخ بعضی خاطرات می‌رم یا گاهی اون‌ها به سراغم میان…. بارها هم شده که از مرور حوادث شیرین و خاطره‌انگیز زندگیم لذت بردم، و با زنده کردنشون یک حس قشنگ بهم دست داده. خاطراتی که برگشت‌پذیر نیستند، چون نه دیگه آدم‌های اون زمان الان هستن و نه سن و تفکر و بینش اون دوران.

همنشینی زشت و زیبا، تلخ و شیرین،‌ دور و نزدیک … همنشینی این تضادهاست که به زندگی شکل می‌ده و معنای یکی در کنار دیگری کامل می‌شه.

همه‌ی این‌ اتفاقات در بستر زمان روی می‌ده. رودخونه‌ای که جریان داره و آدم رو با خودش می‌بره. رودخونه‌ی زمان. “زمان” این عنصر غریب و غیرقابل کنترل…

گاهی زمان فاصله‌ها رو کوتاه می‌کنه و گاهی فاصله‌ها با گذشت زمان بیشتر می‌شه… گاهی دوری و فاصله از دوست‌داشتنی‌ها و خواستنی‌ها خودش خاطره‌ می‌سازه… گاهی فاصله برای عزیز‌تر شدن ِ، گاهی اجباری ِ، گاهی ارادی ِ ، گاهی اجتناب‌ناپذیره… ولی شیرین‌ ترین فاصله، اونی ِ‌که بدونی بعدش به اونچه که دلخواهت هست می‌رسی…

به هر صورت الان در یک دریا خاطره و آرزو غرق شدم…

قبل از عید وقتی این متن کوتاه رو در مجله‌ى همشهری خانواده خوندم، به نظرم اومد چقدر فکر من با نویسنده یکی بوده. و بعد به نظرم اومد شاید خیلی‌ها این‌طور فکر کنند… کوتاهه ولی تاثیرگذاره:

دلم بهار محض می‌خواهد

بهار محض یعنی اول اول هر چیز. مثل صبح اولین روز خلقت.

مثل آدمیزاد؛ وقتی تازه به دنیا می‌آید.

دلم شروع می‌خواهد. سبک، زلال، تازه، که بار هیچ کار و حس و خاطره ناتمامی سنگین‌اش نکرده باشد. کدر و کهنه و ناقص‌اش نکرده باشد.

دلم می‌خواهد کوله‌ام را که این همه سال روی دوشم مانده و پر شده از فنجان‌های شکسته و خاطره‌های ناقص و آلبوم‌های کهنه، زمین بگذارم و تند بدوم…

نمی‌شود، نمی‌توانم؛‌حتی اگر بتوانم نمی‌خواهم. توی این فنجان‌های شکسته با دوستانم در صبح‌های بارانی، چای داغ خورده‌ایم. عکس‌های این آلبوم کهنه، تکه‌های من‌اند؛ پاره‌های من،‌که دوستشان دارم. خاطره‌های ناقص عین گلدان‌های شکسته، لبه تیز دارند؛ صد بار انگشتم را، قلبم را می‌برند، می‌درند اما خاطره‌های من‌اند؛ مال من‌اند و همه دارایی من از سال‌های رفته. با فنجان‌های شکسته‌ی عزیز، با آلبوم قدیمی‌ام، با همین کوله‌ی کهنه‌ام به استقبال بهار می‌روم….

سردبیر (هفته‌نامه همشهری خانواده-شماره 62)

*پ.ن. عنوان این مطلب رو از دوست خیلی خوبم “شیرین خانم گل” امانت گرفتم. چون دیروز رفته بودم تجدید دیدار و احوالپرسی که نوشته‌های قشنگ‌اش رو خوندم و این عنوان یکی از نوشته‌هاش بود که خیلی به دلم نشست.

هر شور وشری که در جهان است

زان غمزه‌ی مست دلستان است

گفتم لب اوست جان، خرد گفت

جان چیست مگو چه جای جان است

وصفش چه کنی که هرچه گویی

گویند مگو که بیش از آن است

در عشق فنا و محو و مستی

سرمایه‌ی عمر جاودان است…

ای ساقی بزم ما سبک‌خیز

می‌ده که سرم ز می گران است

در جام جهان نمای ما ریز

آن باده که کیمیای جان است

ای مطرب ساده ساز بنواز

کامشب شب بزم عاشقان است

از رفته و نامده چه گویم

چون حاصل عمرم این زمان است

ما را سر بودن جهان نیست

ما را سر یار مهربان است… (عطار)

پ.ن. به مناسبت سالروز بزرگداشت عطار نیشابوری

انسان‌های بزرگ

برای انسانهای بزرگ بن بستی وجود ندارد چون بر این باورند که:

یا راهی خواهند یافت

یا راهی خواهند ساخت…

پ.ن. کسی می‌دونه برای مشکل کمبود “وقت” چه راهی می‌شه یافت؟ یا ساخت؟!!! نمی‌دونم چرا علی‌رغم تلاش‌های بی‌پایان ِ‌ من در تنظیم ِ وقت، باز هم به خیلی از کارها نمی رسم…

Older Posts »