18
دسامبر
نگاشته شده توسط panthea در متن كوتاه. نوشتن دیدگاه

تنها، در کوچه پس کوچه های شهر می رانَد…
گاهی بی مقصد، آهسته و آرام.
گاهی در پی مقصدی، شتابان.
همواره در فکر…با نگاهی خیره… شاید به دنبال کسی یا در پی پاسخ سؤالی …به چه می اندیشد؟ … به راستی نمی دانم…
شاید اگر من هم جای او بودم ، مشابه خاطرات زندگی او را از سر گذرانده بودم و دوچرخه ای هم داشتم، مثل او تنها سفر می کردم… تنهای تنها …با کوله باری اندیشه بر دوش و دنیایی حرف نزده در دل…
به ندرت به عابران توجه می کند… شاید گاه گاه “سلام”ی از روی عادت به عابری نیمه آشنا بکند و بپرسد “خوبی؟” و بعد بدون اینکه منتظر شنیدن جواب بماند راه خویش را بگیرد و دور شود….
من جای او نیستم…. دوچرخه ای هم ندارم… اما “سلام” هایم گرم است و شاد … و وقتی می پرسم “خوبی؟” منتظر می مانم تا بدانم آیا آشنای من غمی در دل دارد یا نه…
.
.
امان از این بی تفاوتیِ فراگیر…
پ.ن. 1 حتما این آهنگ Katie Melua رو گوش بدین .(9 میلیون دوچرخه)
پ.ن.2 در فرانسه و شاید خیلی کشورهای دیگه، جایگاه های مخصوصی هست که دوچرخه های عمومی در اختیار مردم قرار میدن. در یک ایستگاه سوار می شین و بعد در نقطه ی دیگه ای از شهر در یک ایستگاه دیگه دوچرخه رو در جایگاهش قرار می دین. می گم اگر این طرح در تهران اجرا می شد، چه آینده ای داشت؟؟!!!!!
8
دسامبر
نگاشته شده توسط panthea در Uncategorized. نوشتن دیدگاه

“بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی.”
نلسون ماندلا
نمی دونم چرا احساس کردم امروز کسی تعقیبم می کنه… شاید دچار توهم فانتزی شدم! ولی خیلی حس بدی بود…. :-/ شاید هم تحت تاثیر حرف همکارم بودم که امروز رفته بود بانک و کسی تعقیبش کرده بود به امید پول …
28
نوامبر
نگاشته شده توسط panthea در Uncategorized. ۱ دیدگاه
“رفتن به قبرستان و سرزدن به مزار عزیزی که به او عشق ورزیده ایم، تجربه ی عجیبی است. تجربه ای که ابتدا با گردشی آرام و از سر بی خیالی آغاز می گردد، تقریباً خمارآلود، تا آن جا که دیگر برداشتن قدمی به جلو ممکن نیست و سنگ قبر، چون مانعی غیر قابل عبور، در مسیرمان قرار می گیرد. برای ملاقات کسی، خود را آماده کرده بودیم ولی اثری از هیچکس نیست، حتی هیچ چیز: گویی زمین همیشه سطح همواری بوده و ماییم که با سر به هوایی خود به سمت دیگر آن دست یافته ایم. روبروی آرامگاه پدرم، مثل ته کوچه ای بن بست، دیواری مقابل خود احساس می کنم. فقط می بایست قلبم را به آن سو پرتاب کنم، مثل بچه ها که غالباً دیوار ناآشنا را بیشتر دوست دارند، چون با پرتاب توپ به آن طرف دیوار، وقتی به دنبالش تا درون باغی ناشناس می دوند، طعم معجون عجیبی از لذت و دل شوره را احساس می کنند. نمی دانم قلبی که از فراسوی قبری، بالاتر از آسمان پرتاب کرده ام، روی کدامین سنگ فرش می افتد. فقط می دانم که حرکت بی موردی نیست، چون لحظاتی بعد، لبریز از شعف باز خواهد گشت. شاد و جوان چون قلب یک گنجشک که تازه چشم به گیتی گشوده است…
قلب مردگان جعبه موسیقی است. به محض آن که اندیشیدن به آن ها را آغاز می کنیم، آوایی تواماٌ، ملایم و جانگداز می شنویم”
کریستیان بوبن
پ.ن. کاش یاد بگیریم به جای پرستش مردگان، کمی بیشتر به زنده هایی توجه کنیم که حضوری پر رنگ تر در زندگی ما دارن… من واقعاً نمی فهمم چرا وقتی کسی می میره تازه عزیز می شه؟ … واقعاً متاسفم برای تمام کسانی که قدر خوبی پیش روی شون رو ندارن ولی سنگ سرد قبر رو عبادت می کنن….
پ.ن. 2 ببخشید شب عید این نوشته اینجوری ناراحت کننده شد…
پ.ن. 3 عید مبارک…
18
نوامبر
نگاشته شده توسط panthea در زیبا, سخن بزرگان. 3 دیدگاه

“در زمین هیچ عشقی نیست که به زمینت نزند…
آسمان را دریاب….”
من در سرزمينی زندگی ميکنم که دويدن حق کسانيست که نميرسند و رسيدن حق کسانيست که نميدوند.*دکتر.علی شريعتی*
16
نوامبر
نگاشته شده توسط panthea در سخن بزرگان. نوشتن دیدگاه

Celui qui n’est plus ton ami ne l’a jamais été. – Aristote
کسی که دیگر دوست تو نیست هرگز دوستت نبوده است . ارسطو
16
نوامبر
نگاشته شده توسط panthea در روزنگار, من. برچسب ها:درددل. ۱ دیدگاه

یک مدت تصمیم گرفتم این وبلاگ رو کلاً پاک کنم.
نه به این خاطر که وقت نمی کنم به روزش کنم یا اینکه به اینترنت کمتر از گذشته دسترسی دارم … بیشتر به خاطر اینکه احساس کردم نوشته ها و احساسات آدم اینجوری به بازی گرفته می شه… و خیلی وقت ها دیگران به درک درستی از اونچه که منظور واقعی من هست نمی رسن… آدم هایی که گاه گاهی به اینجا سر می زنن یا حتی کسانی که نوشته ها رو دنبال می کنن و بعضی وقت ها با یک کامنت از خودشون ردپایی محو تو وبلاگ جا می ذارن.
بعدش فکر کردم با پاک کردن این وبلاگ، قسمتی از زندگی و لحظاتی رو که برام ارزشمند و زیبا بوده و برای خلقشون زمان و انرژی گذاشتم رو هم پاک می کنم .
پس “هستم”… نه به پررنگی گذشته و نه کاملاً محو….
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد خورد؟
***
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است….. “شاملو”
در نهایت فقط با این جمله این پست رو تموم می کنم:
“گاهی کلماتی هستند که می گریند … و اشک هایی که حرف می زنند…”
14
اکتبر
نگاشته شده توسط panthea در روزنگار, من. برچسب ها:دلنوشته. 3 دیدگاه

هر روز
خورشید، ابر، آسمان
هر روز
گل، پرنده، پروانه
هر روز
کار، درس، تنفس
هر روز آدم ها، رنگ ها، خوب ها، بدها
هر روز زندگی…
و فردا
ابهامی شیرین…
1
سپتامبر
نگاشته شده توسط panthea در Uncategorized. برچسب ها:تاکسی!. 4 دیدگاه

گاز، کلاج، ترمز…گاز، کلاج، ترمز….گاز، کلاج، ترمز
ایست!!!
روزی نیست که من یک تصادف تو اتوبان یا تو شهر نبینم…
بابا به خدا ویراژ دادن و سبقت غیر مجاز و رانندگی مارپیچ و انحراف به چپ هنر نیست!!!!!! من نمی دونم چرا بعضی راننده ها فکر می کنن پشت ماشین رالی فرمول یک نشستن!!! باور کنین هیچ خط پایانی در کار نیست!!! در مقصد هم هیچ خبری از کاپ طلا و جایزه چند صد هزار دلاری نیست!!!! نهایتاً یا 10 دقیقه زودتر می رسین یا هرگز نمی رسین!!!!
من تو شهر بازی هم اینقدر هیجان و استرس بهم وارد نمی شه که وقتی می شینم تو تاکسی!!!!!
خدایا رانندگان محترم و خوش-دست فرمان را آرامشی عطا فرما!!!! آمین!!!!
31
آگوست
نگاشته شده توسط panthea در Uncategorized. 2 دیدگاه
عاشق که می شوند
قصه ها می بافند طولانی تر از هزار و یک شب
شیرین تر از داستان شیرین و فرهاد
خواستنی تر از هر چه خواستنی در دنیاست
ولی…حیف
حیف که زود همه چیز از یاد می رود…
حیف که فقط می توانیم خوب حرف بزنیم…
و این قصه همچنان مکرر است…
پ.ن. گاهی از یک نفر یک الهه و بت می سازی و اونقدر اونو پرستش می کنی و مثل پروانه دورش می گردی که بتواره به این توهم می رسه که اصلاً خداست!! اما دیر یا زود، هر بتی می شکنه…
خوبیه شکستن یک تکیه گاه توخالی اینه که “آدم می فهمه هیچ کس بی دلیل و چشمداشت تکیه گاه و مأمن و پناه نمی شه و تنها هر شخص می تونه به خودش اتکا کنه و بس”
28
آگوست
نگاشته شده توسط panthea در Uncategorized. برچسب ها:روزنوشت. 2 دیدگاه
به دنبال بهانه ای ساده برای ادامه…
به دنبال دلیلی منطقی برای درک برخوردهای بی منطق…
به دنبال آینه ای برای بازتاب حقیقت…
به دنبال خود و دیگری
در پس روزهای بی درنگ هفته…
در پی انسان
به دنبال کمال
در مسیر سرنوشت…
به پیش می روم