خوشست خاطرم از فکر این خیال دقیق*

مرهم زخم های كهنه ام .. كنج لبان توست !.. بوسه نمی خواهم !.. سخنی بگو …

^ منبع جمله بالا ^

دارم فکر می کنم… به اتفاقات خوب

* بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام

حکایتیست که عقلش نمی کند تصدیق

اگرچه موی میانت به چون منی نرسد

خوشست خاطرم از فکر این خیال دقیق

 

 

موسیقی، عطر لحظه ها

وای که چقدر این ویولن زن پیر رو دوست دارم که گاه و بی گاه از کوچه پشت خونه مون رد میشه و آروم آروم صدای ویولن اش مثل عطر میپیچه توی اتاقم … توی فکرم … توی وجودم…. درست مثل الان…

دارم به این فکر میکنم که چه روزهایی آهنگ ها به جای آدم ها کنارم بودن و چه خاطراتی که با شنیدن یک قطعه موسیقی به یادم میان…

آهنگ ها همیشه همراهان خوبی هستند، مثل کتاب ها…

پ.ن. اگر یک روز بتونم ویولن بزنم فکر نمی کنم دیگه آرزویی داشته باشم!…

بهـــــــــــــــــــارونه

عشق، مثل بارون ِ بهـــــــــار، همیشه بی خبر میاد …

Waiting for a better day

این پست در راستای رفتن من به چشم پزشکی نوشته شده! ….. ما که از این عینک قدیمی و یار دیرینه جدا نمیشیم ولی دیدن دنیا بدون عینک هم باید قشنگ باشه!!

برای کسانی که عینکی نیستن البته شاید این پست خیلی مفهوم نیست!

: -))

آدم

 

«آدمهای ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور

ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند

همان ها که همیشه هستند،

برای همه هستند.

آدمهای ساده را

باید مثل یک تابلوی نقاشی

ساعتها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاه است.

بسکه هر کسی از راه می رسد

یا ازشان سوءاستفاده می کند یا

زمینشان میزند

یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

آدم های ساده را دوست دارم.

بوی ناب

“آدم” می دهند»

پ.ن. منبع اینجاست

لطیفه‌ای به میان آر و خوش بخندانش … به نکته‌ای که دلش را بدان رضا باشد

 

زندگی یعنی بخند هر چند که غمگینی

ببخش هر چند که مسکینی

فراموش کن هر چند که دلگیری

عشق بورز حتی با دیدنِ بی مهری

مایوس نشو حتی در اوج ناامیدی

زندگی یعنی همین تضادهایی که بارها به چشم دیدی….

پ.ن. خوندن این یک جمله باعث شد این پست رو بزارم:

«خندیدن یک نیایش است ، اگر بتوانی بخندی،آموخته ای که چگونه نیایش کنی»

 

 

من آفتاب را باور دارم

«…تو را صدا کردم
در تاریک‌ترینِ شب‌ها دلم صدایت کرد
و تو با طنینِ صدایم به سویِ من آمدی
با دست‌هایت برایِ دست‌هایم آواز خواندی
برای چشم‌هایم با چشم‌هایت…»

A.Shamlou

می خواستم بنویسم این شعر تقدیم به …! ولی نمی نویسم!

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست …. تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی !

پ.ن. زمستون اومد و اولین برف زمستونی …. قشنگ بود….

 

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.