منتظرتم…کجایی

به وبلاگ دوستان سر میزنم ولی همه در سکوتی مطلق به سر می برن.

دوستان مجازی یک طرف، دوستان واقعی هم به نوعی دیگه سرگرم کار و زندگی هستن… یکی سرگرم پایان نامه است ، یکی به شدت دنبال کار می گرده، یکی به فکر تاسیس شرکته، یکی دنبال “رفتن”ِ …خلاصه همه چیز در تکاپو و جنبشه ولی نامرئی! مثل گردش زمین که متوجه اش نمیشی!

دقیقاً مثل این مسابقات فوتبال شده که وقتی توپ در زمین رقیب و نزدیک دروازه است، طرفداران دست به دهن ، چشم ها دنبال توپ، دارن ساکت بازی رو نگاه می کنن. و یکهو…… بوووووووووووم! همه جیغ میکشن! حالا یا از “گل ِ زده” شده خوشحالن؛ یا از “از دست دادن” موقعیت “گل زنی” ناراحت….

چی بگم دیگه……دلم گرفت از بس هیچکس نیست!

پ.ن. راستی… جواب سفارت در کمال ناباوری من مثبت بود! دارم میرم فرنگستون!

ملاقات

آدمی تشنه راز است

و در اندیشه اش

از نادیده ها

اسطوره ای می سازد  شگرف و پرشکوه

حال اگر این نادیده

انسان ای، آدم ای، کالبدی باشد مجهول

دیدن اش شور و حرارتی می آفریند دو چندان…

امــّــا…

چون گره از معمای اش باز شد

دیگر نه شوری می ماند، نه اسطوره ای…

اولین دیدار کافیست تا زندگی دوباره کهنه شود و

آدم ای همان… بی یال، بی پر، بدون شاخ و بدون معجزه

اگرچه آن زمان شاید برای تو

باز هر سکوت معمایی باشد و هر کلمه رازی

ولی…

بگذار، نادیده

در میان سطرهای سپید،

سیاه، باقی بماند

بهتر از آن است که “پر” بسوزانی و

“سیمرغ” ناپدید شود….

پانته آ

دلتنگی

عادت کرده ام به همه ی نبودن ها

ندیدن ها

نشنیدن ها

نرسیدن ها

.

.

.

اگرچه که هست

می بیند

می شنود

و

گرم گفتگوست

با دیگری….

خاطره…

- چرا من؟!

- “عشق یک معماست… هیچ وقت نمیشه فهمید که مردم چرا یک نفر خاص  رو دوست دارن یا چرا اون رو ترک می کنن… ولی یک چیز قطعیه… هرگز نمی تونی آدم ها رو مجبور کنی کسی رو دوست داشته باشن.”

دیالوگی کوتاه در یک سریال

و می خونه و می بینه و ساده رد می شه… انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده …. شاید هم هیچ اتفاقی نیافتاده … خواب می دیدم…؟؟!! … شاید…

قویاً توصیه می کنم :

‘Cause it makes me that much stronger
Makes me work a little bit harder
It makes me that much wiser
So thanks for making me a fighter
Made me learn a little bit faster
Made my skin a little bit thicker
Makes me that much smarter
So thanks for making me a fighter

مرسی که من رو یک مبارز کردی…

سکوت

چرا سکوت می کنیم؟

- گاهی سکوت می کنیم، چون حرفی برای زدن نداریم.

- گاهی سکوت می کنیم، چون نمی دانیم چه بگوییم.

- گاهی سکوت می کنیم، چون حوصله نداریم با کسی حرف بزنیم.

- گاهی سکوت می کنیم، چون مشغول تفکریم.

- گاهی سکوت می کنیم، چون غمگین و ناراحتیم.

- گاهی سکوت می کنیم، یعنی “من چه حرفی می توانم با تو داشته باشم”.

- گاهی سکوت می کنیم، به نشانه اعتراض…

- گاهی نیز منتظریم کسی پیدا شود تا به خاطرش سکوت خود را بشکنیم…

پ.ن. سکوت هرچند آرامش بخش باشه، ولی همیشه مفید نیست. اگر حرفی رو که باید زده بشه، مسکوت نگه داریم، اونوقت سکوت منبع سوء تفاهم میشه… حالا تو چرا ساکتی؟!…

زیاد

من فکر زیاد می کنم …. غصه زیاد می خورم … لبخند زیاد می زنم ….کتاب زیاد می خونم  … کار زیاد می کنم … درس زیاد می خونم … زیاد می نویسم… زیاد به دنبال خوشحال کردن همه هستم غیر از خودم… زیاد سعی می کنم متفاوت باشم از نوع مثبتش … زیادی از همه انتظار دارم که خوب باشن و مهربون  و نقطه عطف این همه: همه رو زیادی دوست دارم! و درباره همه چیز اولش زیادی خوب قضاوت می کنم …

همه چیز رو باید از نقطه صفر در نظر گرفت و بعد مقامش رو بالا برد یا تنزل داد. به خودم قول دادم  ملایمتر و منطقی تر در مسیر زندگیم حرکت کنم …

پ. ن. من فقط کم صحبت می کنم.!

Je veux partir*

امروز رفته بودم سفارت آلمان برای گرفتن ویزای شنگن. دو هفته دیگه مشخص میشه که جواب مثبته یا منفی. جوابش که بیاد حتماً در مورد مراحل کار توضیحاتی میدم…. راستش داشتم فکر می کردم چرا اینقدر این کارمندای سفارت خوش تیپ و بد اخلاق هستن؟!!!!  انگار دارن آدم رو بازجویی می کنن! به سن و سال و موقعیت اجتماعی هم اونقدرها کار ندارن!!! گاهی از تاخورده بودن یک صفحه کاغذ ایراد می گیرن. گاهی هم هیچی براشون مهم نیست!! نمی دونم به هر حال چی پیش میاد. یک زمانی خیلی دوست داشتم تو سفارت کار کنم.   ولی خوب که فکر می کنم میبینم کسانی که کارمند سفارت هستن باید “آدم ها رو نادیده بگیرن!”  باید تلخ باشن و جدی. خشک و اخمو!….

داشتم به مهاجرت فکر می کردم. به آدم ها، رویاها، آرزوها، هدف ها….

امروز ایمیل زیر رو یکی از دوستانم برام فرستاده بود… دیدم بی مناسبت با حال و روز من نیست. گفتم شاید جالب باشه اگر بقیه هم بخونن:

آنهایی که (از ایران) رفته اند هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آن هایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند.

آنهایی که  (در ایران )  مانده اند  هر روز…نه…یکروز در میان ایمیلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از انهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید‎.

آنهایی که رفته اند منتظرند آنهایی که مانده اند برایشان نامه بنویسند. فکر می کنند که حالا که ازجریان زندگی آنهایی که مانده اند خارج شده اند انها باید  تصمیم بگیرند که هنوز می خواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه‎.

آنهایی که مانده اند منتظرند که انهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند شاید انهایی که رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آنهایی که مانده اند معاشرت کنند‎.

آنهایی که رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنند آنهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند‎.

آنهایی که مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند آنهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل می شنوند و از ان غذاهایی می خورند که توی کتاب های آش پزی عکسش هست‎.

آنهایی که رفته اند فکر می کنند آنهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ  می روند .خرید می روند…با هم کیف دنیا را می کنند و آنها را که ان گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند‎.

آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو می روند و خیلی بهشان خوش می گذرد و آنها را که توی این جهنم گیر افتاده اند فراموش کرده اند‎.

آنهایی که رفته اند می فهمند که هیچ کدام از ان مشروب ها باب طبعشان نیست و دلشان می خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند‎.

آنهایی که مانده اند دلشان می خواهد بروند یکبار هم که شده بروند یک مغازه ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می خواهند انتخاب کنند‎.

آنهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره  پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که  پلیس با باتوم خارجی ها را هل می دهد فکر می کنند که آن جهنمی که تویش بودند  حد اقل کشور خودشان بود.

آنهایی که مانده اند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین می کنند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند الان مثل آدم های محترم می روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می گیرند‎.

آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند انور حال می کنند و فورا یک قلم برمی دارند و اسم انوری ها را خط می زنند‎.

آنهایی که رفته اند هی با شوق بیانیه ها را امضا می کنند و می خواهند خودشان را به  جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند بچسبانند‎.

آن هایی که مانده اند  در حسرت بی. بی.سی بی .سانسور کلافه می شوند‎.

آنهایی که رفته اند هیچ سایت خبری را نمی خوانند.ربطی بهشان ندارد خبر کشور هایی که تویش هستند‎…

آنهایی که مانده اند می خواهند بروند.

آنهایی که رفته اند می خواهند بر گردند‎.

آنهایی که مانده اند از آن طرف مدینه فاضله می سازند‎.

آنهایی که رفته اند  به کشورشان با حسرت فکر می کنند‎.

اما هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند‎

آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند. آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند

P.S.  “partir“* French Song, Singer: Patrick Fiori

Je veux partir =”می خواهم بروم”


فیلسوفانه 1

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متآثر است.  علت ناراحتی اش را پرسید.

پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم.  جواب نداد و با بی اعتنایی و خود خواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.

سقراط گفت:  چرا رنجیدی؟

مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.

سقراط پرسید: اگر درراه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود می پیچد آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟

مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم . آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود..

سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟

مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت، سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.

سقراط گفت: همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی.  آیا انسان تنها جسمش بیمارمی شود؟ و آیا کسی که رفتارش نا درست است روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکری و روان، نامش غفلت است و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و به او کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند… پس از دست هیچ  کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده …

بدان که هروقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیماراست.

خوشبختی

بعضی وقت ها فکر می کنم چقدر ساده می شه خوشبخت بود
و یا چقدر ساده می شه از کوچکترین اتفاق ناخوشایند احساس بدبختی کرد….

البته واژه “خوشبختی” برای هر شخصی معنا و مفهومی خاص داره. ولی فکر می کنم واقعاً باید کنار هر سیاه یک سپید باشه و کنار هر مثبت یک منفی. زندگی می تونه همونقدر زیبا باشه که زشت و دردآور. هر نیرویی در کنار عنصری مخالف “تکامل” و “معنا” پیدا می کنه. با این مفهوم زندگی هیچوقت یکنواخت نخواهد بود.

______________________

پ.ن.1 یک بار شعری نوشته بودم با این پایان:
می خواهم
پيوسته جاری باشد
رخنه كند
بماند
در لابلای تك تك نفس‌هايی كه می‌كشم
می‌خواهم
ابدی شود
خوشبختی امروز من ….

ولی الان که فکر می کنم، می بینم خوشبختی اگر ابدی باشه که دیگه خوشبختی نیست. “یک عادته یکنواخت و بی مفهومه”
پ.ن.2 یاد فیلم The Truman Show افتادم

رؤیای پاریس

دوست داشتم الان در یکی از “کافه بیسترو*” های پاریس بودم و داشتم یک لیوان چای بابونه می خوردم!

بعدش هم می رفتم کنار رود “سن**” و آهنگ ” بهار دلنشین“  یا تو ای Paris کجائی ” رو با ویولن میزدم.

این یعنی اوج تلفیق هنر غرب و شرق!

* Bistrot

** Seine

پ.ن. کاملاً جدی گفتم …